" بسم الله الرحمن الرحيم "

" المستغاث بك يا صاحب الزّمان "

هستند كساني كه در اين وانفساي زمان ، مرا از تو دور مي خواهند و در گوش دلم هميشه يأس مي خوانند ...

اما من ... مي دانم و به يقين هم !

مي دانم كه تو ، آني نيستي كه با هر لغزش من ، با هر واماندگي و عقب ماندگي من ، با هر نشستن و شكستن من ، دست از مهربانيت برداري ...

مي دانم كه اگر تو دستم را نگرفته بودي ، اگر تو قوت گام هايم نبودي ، اگر تو رهايم كرده بودي ... من كه اينجا نبودم ، دور بودم ... خيلي دور!

تو از من خواسته اي كه بيايم ، با همه اين دست و پا زدن ها ...با همه اين خستگي ها و افتادن ها ... با همه سردرگمي ها !

تو گفتي كه وظيفه من ، فقط باشد رفتن ! اينكه بشناسم ، باور كنم ، قدم بردارم و سرعت بگيرم .

تو گفتي بيا ، نتيجه اش با من !

اما ...

مي دانم ، اگر نيامدم ، اگر حتي نگاهت نكردم ، اگر افتادم و نشستم ،تو رهايم نمي كني ...

مي دانم بيش از آنكه من ، نگران رسيدن باشم ، تويي كه مشتاق رسيدني ! يك قدم از من است و هروله از تو ... پر و بالي از من است و پر كشيدن از تو ... نه ! همان يك قدم هم از توست !

جانمانده ام من ، مي دانم !

كسي كه چون تويي را دارد ، چه باك از طوفان ؟! جاي ترس و نااميدي ، نمي ماند . اگر بترسم ، اگر نااميدي بيايد ... پس من چه تفاوتي دارم با كسي كه مهدي (عج) ندارد ؟

اگر بخواهم دستم را از دست تو بيرون بكشم ، مي دانم تو نمي گذاري !

من بنده خدا هستم و تو عاشق خدا و مگر مي شود كه تو راضي شوي به نشستن من ؟!

اگر كه گل مرا ، از طينت تو سرشته اند ، اگر كه نام تو را بر دل من نوشته اند ، اگر كه هر نفسم ، به يمن وجود توست ، چگونه مي توانم محبت نباشم ؟ من نمي خواهم مايه غمت باشم !

مولاي من !

من امشب ...امشب آمده ام تا دلم را از اغيار تهي كنم و مهر بي منتهاي تو را بر آن نشانم ... آمده ام كه با تو بپيوندم و از همه اين زمين رها شوم ... رها شوم و وصل ... وصل شوم و رها ...

من آمده ام به سويت ، مددی  مدد !

یک سال دیگر هم گذشت

یک سال دیگر هم گذشت و چشممان به جمال مولای غایبمان روشن نشد...

و چرا بیاید؟ وقتی که اکثریت قریب به اتفاق ما شیعیان در تمام سال از او غافلیم،

و قلیلی از ما نیز به هنگام مشکلاتمان از او یاد می‏کنیم...

اما آقای ما!

به روسياهي‌مان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي اند،

و به زبانمان نیز گوش مسپار که گناهکارتر از آن است که تو را با صداقت و اخلاص

بخواند،

قلب آن اندک بندگان واقعی خداوند را ببين که هر روز ـ صبح و شام ـ تو را مي‌خوانند...

کو چراغانی دل؟

لحظه لحظه که می گذرد صدای پای آمدنت در گوشم طنین می اندازد و بوی دل انگیز عدالتت موج ایمان را در دلم بارور می کند.ماه شعبان که می آید تمام باور های درونی ام جلا می گیرد و هر چه به نیمه شعبان نزدیک می شوم دلم باور تپیدن را در خود بیشتر تکرار می کند از کوچه پس کوچه های محله که می گذرم جوانان محله را می بینم که با ذوق و شوقی دوچندان نورانیت شما را در چراغهای نورانی کوچه ریسه می کنند و به نمایش می گذارند .
شهر در تکاپو و اشتیاق است ، کوچه های بن بست مزین شده به گلدانهای با طراوت است و قدم به قدم تکیه های شیرینی و شربت برپاست . جوانان با شوق و هیجانی خاص دور هم جمع شده اندو خوشحالی را با هم تقسیم می کنند هر چه بیشتر در کوچه ها قدم می گذارم شکوه و زرق و برق دنیایی دلم را می زند و در این جمعیت کلان پس کوچه های انتظار شما را بیشتر حس می کنم.
از تزیین میلیون میلیونی کوچه ها که می گذرم با خود می اندیشم که آیا امام من واقعا راضی است که چنین هزینه های گزافی انجام شود؟ در عمق همین خیابانها شاید یتیمی وجود داشته باشد که به نان شب هم محتاج باشد . آیا مولای ما راضی است چراغ خیابانهای کسانی را روشن نماید که با مولای خود بیگانه اند و دل هاشان بر خلاف ظاهر کوچه هاشان تاریک تر از تاریک است ؟ آیا مولای ما راضی است که این جمعیت، با نیت جشن نیمه شعبان زبانهایشان را با کام شربت شیرین نمایند و جشن و سرورنمایند ولی همین زبانهای شیرین را با تلخی کلام غیبت تلخ تر از تلخ کنند ؟ آیا آقای ما راضی است که در نیمه شعبان به تقلید از اروپائیان به رقص و پایکوبی در خیابانها بپردازند و در عمق همین کوچه های جشن گرقته ،خانواده هایی باشند که غم غربت و غریبی چهره شان چهره شان را مخدوش کرده و به انتظار لقمه نانی شب را به سینه صبح پیوند می زنند .
کجای دین زیبای ما این فرهنگ غلط را ترویج داده که در خیابانها طاق کسری بزنیم و هزینه های گزاف را صرف این گونه کارها نماییم و حتی چراغی از معرفت مولایمان مهدی صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را در دلمان روشن نکنیم ؟
چرا در این جشن های یه ظاهر مذهبی هزینه ایی را صرف آن نمی کنیم که مولایمان را بیشتر بشناسیم ؟
چرا حتی هزینه فکری هم نمی کنیم که چگونه می شود ظهور آقامان را به جلوتر بیاندازیم ؟
چرا نور معرفت اماممان را در دل روشن نمی کنیم ؟
چرا شناخت مولایمان را در رگهای وجودمان به ریسه نمی کشیم ؟
چرا طاق دلهایمان را بر بلندای کسرای معرفت نمایان نمی کنیم ؟
چرا ایستاده ایم تا آقا ظهور کند؟
چرا خود از درون ظهور نمی کنیم ؟
چرا یادمان رفته است که معرفت اهل بیت در معرفت دل است ؟
چرا یادمان رفته است که در این کوچه های به ظاهر روشن خانه هایی است که دل در تپیدن مولا دارند و دراین جشنهای کذایی قدم هم نمی گذارند و ندبه خوان لحظه های تنهایی خویش ،دل را با دل مولاشان پیوند می زنند؟
آیا ما نمی توانیم با پخش کردن یک بروشور ، یک تراکت ، یک سخنرانی عامه پسندو....در همین تکیه ها ،جشن معرفت و بصیرت اماممان را در دلهایمان روشن نماییم .آیا آنها که هزینه های کلان جشن ها را تدارک دیده اندتدارک عجل لولیک الفرج را در خویش هویدا کرده اند.
آیا می دانند که فرج در دلهای ماست نه در وجود آقا؟
آقامان که حاضر و ناظر است ما غایب از خویشیم .ما درمانده تر از هر درمانده ایم . ما اسیر تر از هر اسیریم. اسیر زندان نفس ، اسیر بی بصیرتی ، اسیر بی هویتی ، اسیر دنیا زدگی و.....
و در آخر آقاجان باز هم دست به دامان خودت می شویم . ریسه محبتت را در دلهایمان روشن کن که هر چه می کشیم از تاریکی دل است .آقای من شربت شیرین معرفت را در کاممان بریز که تلخی دنیا کاممان رامی سوزاند .
مهدی جان به حق هدایت نامت ما را به اهدناالصراط المستقیم برسان که هر چه هست از بیراهه های نادانی است .
ابتدای کوچه های دلمان را روشن کن که در تاریکی و ترس و وحشت جا مانده ایم .
آقا جان به حق دلهای گره خورده ، جمله ام را دوباره تکرار می کنم که :
الهم طال الانتظار
و خوب میدانم که درازای این انتظار از بی بصیرتی من است و شعله بصیرت در دستان توست.آتش بکش درونم را که سوختن بهتر از ساختن است .

كي انتظار آمدنت به  پايان مي‌رسد؟!

كي انتظار آمدن آن بهاري كه در خود شكفتن شكوفه نرگسي را به همراه دارد، به

پايان مي‌رسد؟!

سال هاست كه به اميد آمدنت چشم به آسمان دوخته‌ايم و ذره ذرة جان و دل را،‌ به

فرياد «العجل» سپرده‌ايم با آن كه نداي أين بقية الله عجل الله تعالي فرجه الشريف

سينه مي‌سوزاند، قلب را به ناله «الغوث» اميد تپيدن داده‌ايم و چشم هايمان را با نور

«ادركني» مزيّن ساخته‌ايم.

اين جا كوير دل به جرعه‌اي از باران تو نيازمند است تا از صحراي عدم به اقليم وجود راه

يابد. آري من كه با هر نفسي لبريز نيازم،روي حاجتم به درگاه توست و چشم به انتظار

آن كه، جام عطشناكم را تو لبريز از لطف خود سازي، همواره مثنوي ظهور را زمزمه

مي‌كنم!

در هر جمعه، ثانيه‌هاي وصالت را با عشق مي‌شمارم و چشم به راه لحظه سبز

اجابتم.

تو بهانه به جا ماندن و بودن عالمي، بقاي خلقت به واسطه حضور توست و ميان اين

دامنة گستردة آفرينش حضرتت، من كي‌ام؟ ذره‌اي از غبار، كه تنها با نسيم خوش عطر

تو، به هوا برخواسته است و اگر عنايتي نباشد در هواي حيراني و سرگرداني محو

خواهم شد.

جانم مست تشرف به آستان پاك جمكران است و به جستجوي پيداي پنهانت و غيبت

روشنت هر روز از مشرق آدينه طلوع مي‌كنم و لحظاتم را پرواز مي‌دهم تا شفاخانه

وصل نياز.

مي خوانمت در غياب و حضور در سكون و عبور...

بيا كه نام تو آشوب عشق است در سينه عشاق.

براي ديدن تو دل‌ها لحظه‌اي دست از دعا بر نمي‌دارند تا خداوند آن طلعت رشيد را به

آنها بنماياند.

اي بهاري ترين فصل‌ها و اي سبزترين بهاران، دور از نگاه پر مهر تو و دور از عنايت

رحيمانه تو و دور از كمترين لطف بي اندازه تو، من خزانم و سردم.

بيا كه با تو بهاري مي‌شوم و با تو ريشه‌هاي عشق در من رويت خواهند شد!

اي عاشقانه ترين طراوت ترانه هستي! من فصل ناله و دردم. با شعر انتظار تو؛

«همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي        چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي»

رنگ شكفتن را در دل زنده نگاه داشته‌ام. بيا و دستم را بگير و از غرقاب هلاك گناه

بيرون كش كه چيزي جز محبت و عشق بي دريغ تو، بيدارم نمي كند. تو را مي‌خوانم،

اي همسايه پنهانم، پروانه دل را به سمت اشتياق تو پر مي‌دهم.

خسته از روزهاي بي‌تويي!

كاش كه خدا عنايتي كند و تو زودتر از زود بيايي...

تا ديگر بر دل زنگار گرفته ننويسم، اين جمعه هم گذشت، مولايم، چرا نيامدي؟!

«التماس دعا»

یا اباصالح المهدی ادرکنی

مسيرمان را يافته‌ايم : مصلح بودن اما پيش شرط آن، بر دوشمان سنگيني مي‌كند:

صالح گشتن.و چيزي غريب و سخت خواهد بود وصول آن، اگر ابزار آن نباشد.

محبوب مي‌فرمايد: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ»[1].

كساني كه در راه من قصد تلاش دارند و مي‌كنند، بدانند آنها را در مسير اصلي قرار

داده و هدايت خواهم نمود. مهمترين ابزار ما در اين جهاد، وجود عشق و حركت بر مدار

آن است. بي عشق مي‌توان همه چيز بود و شد اما پاي رنگ و معناي آن لنگ خواهد

ماند.
هر كه در او نيست از اين عشق رنگ          
             نزد خدا نيست به جز چوب و سنگ

(مولوي)

عاشق نگشته‌ايم اگر هنوز چشمانمان، داشته مادي ديگر را مي‌بيند و در مقام

مقايسه با خود و قضاوت مي‌نشيند.

عاشق نگشته‌ايم اگر هنوز گوشمان بر روي طعنه‌ها و فحشهاي ديگراني دور افتاده.

آنان كه خدا در قلبشان غايب و پشت ابر مانده است، كر نشده باشد.

عاشق نگشته‌ايم اگر هنوز روزنه‌اي از ترس و غم در قلبمان راه دارد كه:

«أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»[2]

كه از نشانه‌هاي واصلين اين است كه، غم و ترس بر آنها راه ندارد. كه اين با ايمان

جمع نمي‌شود.

و آن امانت كه زمين و آسمان، توان بر دوش كشيدنش نبود، عشق است. كه بر زمين

مانده است و مجال اندك و فرصت كوتاه.

كه زيبايي دريافت از تلاش ما، در هستي‌مان ظهور خواهد كرد و جلوه‌گر خواهد شد.

كه آرامش در قلب‌هايمان، همان پاسخ جهد و آسيب ناپذيري‌مان در اين مسير است.

با عشق، انتظار و صبر بر آن، آگاهانه‌تر، زيباتر و قابل تحليل‌تر خواهد بود.
هر كه عاشق نگشت، مرد نشد               

  نقره فائق نگشت، تا نگداخت

                                                          (سعدي)

و خدا كند و خدا كند كه برق عشق خدا و وليّ خدا، چشمان مادي بينمان را كور كند.


[1] . عنكبوت: 69.

[2] . يونس: 62.

 به پاي بوسي او، روزگار مي‌آيد

به يازده خم مي، دست ما اگر نرسيد

بده پياله كه يك خم هنوز سر بسته است

سلام بر آل ياسين

سلام بر بلنداي قيام و قعودت

سلام بر معراج ركوع و سجودت

سلام بر ذكر قرائت و قنوتت

سلام بر هنگامه طلوع و غروبت

سلام بر تو اي يگانه دوران

سلام بر تو اي موعود قرآن

سلام بر اي مهدي فاطمه عليها السلام

سلام بر تو كه پرچم برافراشتة هدايتي

سلام بر تو كه خود سلام و پيام آور سلامتي

سلام، سلام، سلام... .

1. مهدي جان: شكوة هجران و غم دوري از مصاحبت و ديدار تو را، فقط با تو نجوا مي‌كنم ـ اي انيس رفيق.

2. مولاي من: گرچه توان سرودن نام بلندت ما را نيست. اما ديدگان ناقابلم را وقف تماشاي قامت رعناي تو نموده‌ام و گوشة نگاهم را به ضريح سبز بشارت ظهورت، گره زده‌ام ـ اي طلعت رشيده.

3. مولاي من: از بي‌قراري اندوه دوري تو، گاه ديوانه وار سر به بيابان مي‌گذارم، گاه از حاجيان سفر مكه، مني و عرفات، نشان بي‌نشان تو را پرس و جو مي‌كنم و گاه خود در طواف مسجد مقدس جمكرانت، كنار ديوار، مي‌نشينم تا شايد عبور مهرانگيز تو را شاهد باشم و در خلوت سكوت تنهايي، حديث دلتنگي‌ام را با تو گفتگو كنم ـ اي مونس دل‌هاي بي‌قرار.

4. مولاي من: از درازاي تيره شب غيبت، چشم‌ها همه فرو خفتند، جز چشمان شيداي چشم به‌راهان كه در سياهي آسمان، فروغ تو را مي‌جويند ـ اي نور ديدة چشم انتظاران.

5. مهدي جان: در كوير غربت و تنهايي، از عطش جانكاه فراقت، گل بوته‌ها همه خشكيدند، سينه چاكان دل‌سوخته‌ات در جست‌وجوي نگاهت، تراوش باران بي‌ابر تو را مي‌طلبند ـ اي جوشش چشمه‌سار حيات.

6. مهدي جان: رهپويان جادة اندوه فراقت، در فراز و نشيب كرانه‌هاي اقيانوس انتظارت، پيوسته نگران آنند كه داغ حسرت ديدار تو را، ته‌نشين تپش قلب‌هاي آكنده از عشق تو گردانند ـ اي تنديس آرزوها.

7. مهدي جان: چه بسيار بوده‌اند؛ آناني كه طومار حرير عشق تو را بر دل پيچيده و آرزوي هم نفس شدن با تو را، با خود به دل خاك هديه برده‌اند و چه فراوان‌اند كساني كه سخت مشتاق‌اند تا سروش رهايي «نُريد اَن نَمُنَّ» را از زبان پر مهر تو بشنوند و گوش جان شان را با نداي دل‌انگيز پيام تو نوازش دهند ـ اي آرامش قلب‌ها.

8. مولاي من: من با تو، عهد و پيمان مي‌بندم كه در شبستان غيبت و غربت، هيچ گاه از آمدنت نوميد نخواهم شد. و سوگند وفاداري ياد مي‌كنم كه در رفت و آمد شب‌هاي بي‌فروغ، اگر صبح ظهورت همچنان محجوب و پنهان بماند، باز هم مي‌آيم و در كمينگاه افق آرزوها، چشم به راهت مي‌مانم و در پي جوشش ترحم نگاهت آرام آرام اشك مي‌بارم تا شايد طلوع فجر تو را، از فراز قله صبر و اميد، به تماشا بنشينم ـ اي صبح اميد و آرزوها.

9. مولاي من: محبت و عشق تو، با تار و پود وجودم آميخته است و اميد ديدارت، در اعماق قلبم، جوانه زده است. با پيمانه‌اي از اميد و التماس، از تو مي‌خواهم بيش از اين وقفه و تأخير روا مدار، كه در زنگ آمدنت طاقت و بردباري‌ام را به آخر رسانده، بدنم نحيف گرديده، اشك چشمانم خشكيده، نور ديدگانم تيره و تار گشته، مگر نه اين است كه اين سوز و آه را مرحمي، اين درد و ناليدن را درماني و اين غم را پاياني نيست؛ جز هنگامه ظهور و اجلال حضور، پس بيا و برخيز كه:

ديگر قرار بي‌تو ماندن نيست ما را 

كي مي‌شود روشن به رويت چشم ياران.

10. مهدي جان: در تاريخ عشق و حرمان و وصل و هجران، كدامين محبوبي را مي‌توان يافت كه ناز آمدنش اين گونه دير پا و فرسايش كننده باشد، مگر جذبه و ناز تو؟ پس بنماي رخ و برخيز كه رؤيت هلال چهرة دلربايت چه قدر شوق‌انگيز و بهجت آور است ـ اي طلوع تماشا.

گر تو به صدهزار چهره نمايان شوي مرا 

من با دو صد هزار ديده تماشا كنم تو را.

11. مولاي من: در پهن دشت وا ماندگي و اضطرار، از سر بي‌قراري و ناچاري تو را مي‌خوانم كه اي آخرين اميد، بيا و درياب شوريده دلان دل رميده را:

      بيا كه در اين انتظار خواهم مرد

      در انتظار تو من تا بهار خواهم مرد.

12. مهدي جان: تو خود مي‌داني كه چه دشوار است سپري نمودن دوران انتظار و چه بي‌مقدار است دنيايي بي‌تو بودن. اما تو خود، آگاهي كه در اين گردش تا ريكي‌ها، با كوله بار سنگين اندوه ديدارت، نشان كوي بي‌نشان تو را مي‌پايم و به اميد فرداي با تو بودن، نفس مي‌كشم ـ اي مونس و هم نفس بي‌نوايان.

13 مهدي عزيز: هر سال در پانزدهم شعبان، تولد خجستة تو را جشن مي‌گيريم و بزم سرور و شادي، برپا مي‌كنيم اما اين بزم بي‌حضور دلدار را، هيچ طراوت و شكوه نمي‌بينم. زيرا شكوه و خرمي را در طراوت بهار، بايد نظاره نمود كه تويي بهار همة رويش‌ها و طراوت همه گل‌ها. ـ اي تنها گل نرگسي آفرينش.

14. مهدي جان: گرچه عندليبان غزل خوان بوستانت، شادمانه در ترنم سرود آمدنت، ترانة بهار را مي‌سرايند. اما داستان طولاني مشتاقي و مهجوري تو، گو اينكه بهار بي‌حضور تو را، پاييز هميشگي خسته دلان نموده است ـ اي بهار بي‌پايان بركت و رحمت.

15. مولاي من: پس بيا كه سر سپردگان حريم ولايت، نويد آمدنت را لحظه شماري مي‌كند و چشم انتظاران ساحل سبز نجاتت، نستوه و پايدار همچنان تو را مي‌خواند ـ اي موعود قرآن:

موعود من كه چشم به راهت نشسته‌ايم

آواز مي‌دهيم تو را با گلوي عشق.

16. مهدي عزيز: از اينكه مي‌بينم تلالو نور طلوعت، بر روزنه‌هاي افق آسمان بيداري، كم كم پديدار مي‌گردد و شكوفه‌هاي صبر و اميدم به بار مي‌نشيند، از سرور و هيجان، همه وجودم لبريز مي‌گردد چون صداي پاي آمدنت به گوش مي‌آيد و نويد فرح بخش نزديك شدن ظهورت در فضاي جهان طنين انداز مي‌باشد. بي‌بينم كه شكوه طبل رسيدنت، كاخ‌هاي سفيد و سياه فرعونيان زمان را به لرزش و ريزش انداخته و وحشت از هيبت و رعبت، خواب راحت را از چشم جباران و طاغوتيان جهان خوار، ربوده است ـ اي آخرين طوفان.

17. مولاي من: وقتي چشم‌انداز نگاهم را به آفاق جهان مي‌دوزم، همراهي و جنبش هستي را نيز احساس مي‌كنم. مي‌بينم كه زمين و زمان در شتاب تدارك جشن آمدنت، به تكاپو افتاده و خلق محروم جهان از شوق رويش دوباره به وجد و خروش آمده تا براي در آغوش كشيدن تجسم آرمان‌ها، خود را آماده كنند ـ اي كعبة مقصود دل‌ها.

18. محبوب دل‌ها: هم اينك خيل عظيم مشتاقانت، در صف طويل انتظار، به پيشواز مژدة ظهورت به پا خواسته‌اند تا در همايش بزرگ آدينه روز موعود، هم صدا با فرشتگان آسمان، فرمان «جاء الحق» حضور شكوهمندت را در پهنة گيتي جشن بگيرند:

دهيد مژده به ياران كه يار مي‌آيد 

قرار گيتي چشم انتظار مي‌آيد

كليد صبح به دست و سرود عشق به لب      

           زانتهاي شب آن شهسوار مي‌آيد

جهان براي تماشا، به پاي مي‌خيزند        

    به پاي بوسي او، روزگار مي‌آيد

اي كاش آن اوايل كه زبان گشودم، نزديكانم مرا به گفتن يا مهدي وا مي‌داشتند.

اي كاش مهد كودكم، مهد، آشنايي با تو بود. كاشكي در كلاس اول دبستان، آموزگارم

الفباي عشق تو را برايم هجي مي‌كرد و نام زيباي تو را سر مشق دفترچة تكليفم

قرار مي‌داد.

در دوره راهنمايي، هيچ كس مرا به خيمه سبز تو راهنمايي نكرد.

در سال‌هاي دبيرستان، كسي مرا با تو ـ كه مدير عالم امكان هستي ـ پيوند نزد.

در كتاب جغرافي ما، صحبتي از «ذي طوي» و «رضوي» نبود.

در كلاس تاريخ، كسي مرا با تاريخ غيبت غربت و تنهايي تو آشنا نساخت.

در درس ديني، به ما نگفتند «باب الله» و «ديّان دين» حق تويي.

دريغ كه در كلاس ادبيات، آداب ادب ورزي به ساحت قدس تو را گوش زد نكردند.

چرا موضوع انشاي ما، به جاي «علم بهتر است يا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روشهاي

جلب رضايت تو نبود ؟! مگر نه اين است كه بي تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

اي كاش در كنار انواع و اقسام فرمولهاي پيچيده رياضي، فيزيك و شيمي ، فرمول

ساده ارتباط با تو را نيز به من ياد مي‌دادند.

وقتي براي كنكور درس مي‌خواندم، كسي مرا براي ثبت نام در دانشگاه معرفت

و محبت امام زمان تشويق نكرد. كسي برايم تبيين نكرد كه معرفت امام نيز مراتب

دارد و خيلي‌ها تا آخر عمر در همان دوران طفوليت يا مهد كودك خويش در جا مي‌زنند.

مولاي من! در دانشگاه هم كسي برايم از تو سخن نگفت؛ پرچمي به نام تو افراشته

نبود؛ كسي به سوي تو دعوت نمي‌كرد؛ هيچ استادي برايم اوصاف تو را بيان نكرد.

كاركرد دروس معارف اسلامي و تاريخ اسلام، جبران كسري معدل دانشجويان بود!

نه اين كه از تبليغات مذهبي، نشست‌هاي فرهنگي،  نماز جماعت، اردوهاي

سياحتي ـ زيارتي مسابقات قرآن و نهج البلاغه و...خبري نباشد.... كم و بيش يافت

ميشود؛ اما در همين عرصه‌ها نيز تو سهمي نداشته‌اي و غريب و مظلوم و از

ياد رفته‌اي.

اينك اما در عمق ضمير خود، تو را يافته‌ام؛ چندي است با ديده دل تو را پيدا كرده ام؛

در قلب خويش گرماي حضورت را با تمام وجود حس مي‌كنم؛ گويي دوباره متولد

شد‌ه‌ام.

آقاي من!

از كجا آغاز كنم؟ از خود بگويم يا از ديگران؟ از نسل‌هاي گذشته بگويم يا از نسل امروز؟

از دوستان شكوه كنم يا از دشمنان؟ از آناني بگويم كه خاطر شريف تو را مي‌آزارند؟ از

آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ريز معرفي مي‌‌كنند؟ از آنها كه چنان برق

شمشيرت را به رخ مي‌كشند كه حتي دوستانت را از ظهورت مي‌ترسانند؟

از آنها كه بر طبل نوميدي مي‌كوبند و زمان ظهورت را دور مي‌پندارند؟ از خود آغاز

مي‌كنم كه هركس از خود شروع كند، امر فَرَج اصلاح خواهد شد.

مي‌خواهم به سوي تو برگردم. يقين دارم برگذشته‌هاي پر از غفلتم، كريمانه چشم

مي‌پوشي؛ مي‌دانم توبه‌ام را قبول مي‌كني و با آغوش باز مرا مي‌پذيري. من از تو

گريزان بودم؛ اما تو هم چون پدري مهربان، دورادور مرا زير نظر داشتي...

العفو... العفو.... .

                    (برگرفته از كتاب آشتي با امام عصر «هراتي»).

آواي بهار

هنوز هم منتظريم تا به الف قامتت ، قيامت صغري به پا شود.

مقيم منزل شوقيم ؛ شايد كه غبار چنان شهوار ، سرمة چشمانمان شود .

هر روز ، زيارتنامة خورشيد مي‌خوانيم ؛ بلكه آسمان ، ما را به باران بي‌دريغ مهر ،

ميهمان كند . پرگار نگاه را به هلال ابروانت ، كمانه مي‌زنيم ؛ شايد كه برق نگاهت ،

لحظه‌اي ، شهاب آسمان بي‌ستاره‌مان باشد . اي مثلث هستي ؛ كه اضلاع حضورت ،

زواياي عشق را ترسيم مي‌كنند ، هيهات از طول هجرت و عرض كوتاه عمرها ! هيهات

از دست نا‌يازيدن به قلة ارتفاعت !

از آن روز كه استوانة عشقت ، مدار پيچيدة زندگي را به رويم گشود ، ديگر مجالي براي

تصويرهاي خيالي ذهنم باقي نگذارد .

پيش‌تر از صاحبدلي پرسيد : « قاعدة عشق كجاست ؟ »

گفت : « آنجا كه قامت استوار مهدي عجل الله تعالي فرجه  بر آن عمود مي‌شود و

خيمه مي‌زند».

گفتم : «آيا مي‌شود به شعاع بي‌نهايت و مركز عشق، دايره‌اي زد كه محيط ، بر

خواسته‌هاي دل باشد؟» گفت: «اگر بتواني».

اما من هنوز هم نتوانسته‌ام پاسخ معادلات چند مجهولي بي‌معرفتي‌ام را بيابم. آخر

چگونه مي‌توانم مختصات حضورت را در پهناي گيتي پيدا كنم؟!

كشتي شكسته‌اي مي‌گفت : «آيا در اين ظلمت شب و در هياهوي نعرة امواج

خورشان بلا ، ساحل نجاتي هست؟»

گفتم : «صبح، آن هنگام كه خورشيد حيات بدرخشد و امواج خروشان را بشکند ،

ساحل را در يك قدمي‌ات خواهي يافت».

و صبح در راه است؛ همراه سواري كه آسمان، منتهاي قامتش است؛ ستارگان، غبار

جامه‌اش؛ بادها به فرمانش؛ لشكر زمان به دنبالش و بيرق صلح، به دستانش...

هنوز خاطرة كسوفت، اميد طلوع دوباره‌ات را نويد مي‌دهد. داستان هجر تو، داستان

عجيب حضور شب در ميانة روز بود؛ آن هنگام كه در پس پردة ابر، پنهان شدي و روز

را از ديدار آشنايت بي‌نصيب نمودي.

دوازده قرن است كه چشمان بي‌رمق دنيا، خورشيد درخشان را در صحراي ظلماني

حيرت نمي‌بيند؛

دوازده قرن است كه سهيل آرزوهايمان را در افق طلوع سحر پيدا نمي‌کنيم؛

دوازده قرن است كه خود را در ميانة راه گم كرده‌ايم و راه را از چاه، نمي‌يابيم؛

و دوازده قرن است كه برق از چشمانمان نمي‌جهد و قلب در سينه‌مان نمي‌تپد؛ كه

جان از كالبد عالَم، سفر كرده و خواب زمستانه، فلك دوّار را در آغوش گرفته است.

و خواهد آمد آن‌كه حضور سبزش، تلنگر بيداري خواب زمستانه‌مان باشد...

 بدان اميد