" بسم الله الرحمن الرحيم "

" المستغاث بك يا صاحب الزّمان "

هستند كساني كه در اين وانفساي زمان ، مرا از تو دور مي خواهند و در گوش دلم هميشه يأس مي خوانند ...

اما من ... مي دانم و به يقين هم !

مي دانم كه تو ، آني نيستي كه با هر لغزش من ، با هر واماندگي و عقب ماندگي من ، با هر نشستن و شكستن من ، دست از مهربانيت برداري ...

مي دانم كه اگر تو دستم را نگرفته بودي ، اگر تو قوت گام هايم نبودي ، اگر تو رهايم كرده بودي ... من كه اينجا نبودم ، دور بودم ... خيلي دور!

تو از من خواسته اي كه بيايم ، با همه اين دست و پا زدن ها ...با همه اين خستگي ها و افتادن ها ... با همه سردرگمي ها !

تو گفتي كه وظيفه من ، فقط باشد رفتن ! اينكه بشناسم ، باور كنم ، قدم بردارم و سرعت بگيرم .

تو گفتي بيا ، نتيجه اش با من !

اما ...

مي دانم ، اگر نيامدم ، اگر حتي نگاهت نكردم ، اگر افتادم و نشستم ،تو رهايم نمي كني ...

مي دانم بيش از آنكه من ، نگران رسيدن باشم ، تويي كه مشتاق رسيدني ! يك قدم از من است و هروله از تو ... پر و بالي از من است و پر كشيدن از تو ... نه ! همان يك قدم هم از توست !

جانمانده ام من ، مي دانم !

كسي كه چون تويي را دارد ، چه باك از طوفان ؟! جاي ترس و نااميدي ، نمي ماند . اگر بترسم ، اگر نااميدي بيايد ... پس من چه تفاوتي دارم با كسي كه مهدي (عج) ندارد ؟

اگر بخواهم دستم را از دست تو بيرون بكشم ، مي دانم تو نمي گذاري !

من بنده خدا هستم و تو عاشق خدا و مگر مي شود كه تو راضي شوي به نشستن من ؟!

اگر كه گل مرا ، از طينت تو سرشته اند ، اگر كه نام تو را بر دل من نوشته اند ، اگر كه هر نفسم ، به يمن وجود توست ، چگونه مي توانم محبت نباشم ؟ من نمي خواهم مايه غمت باشم !

مولاي من !

من امشب ...امشب آمده ام تا دلم را از اغيار تهي كنم و مهر بي منتهاي تو را بر آن نشانم ... آمده ام كه با تو بپيوندم و از همه اين زمين رها شوم ... رها شوم و وصل ... وصل شوم و رها ...

من آمده ام به سويت ، مددی  مدد !