دختران زیبا هستند پس از چراغ خاموش !
(شکسپیر)
همه پسران بی گناه هستند قبل از چراغ خاموش !
(زن شکسپیر)

 

چرا ميگويند...ها...علامت جمع است
درحالي كه وقتي آنرا با،تن....ها جمع ميكني...
!!!!خودت ميماني و خودت

+ نوشته شده در  ساعت 15:30  توسط elham   |  نظر بدهيد  
 
جمعه نوزدهم اسفند 1390
111

مـن از برهنـگانِ تن فروش بیـزار نیستـم
ولـــــی
از پوشیـدگـانِ شرف فروش بیــــــــزارم . . . . . !

 

 

گاهی
عمیقاً مایلم ماهی باشم!
ماهی حافظه اش هشت ثانیه است
بی هیچ
خاطره ای !!!

 

 

دنیای من خیلی آرومه

واردش میشی از سرعتت کم کن...

 

 

 

در خلوتی به شیشه گفتم: چرا قیمتی شدی؟

گفت: ظاهر و باطنم یکی است.

به نی گفتم: چرا می سوزی؟

گفت: هستیم را نفی کردم، گفتم: نیم، پس دروغ گفتم؛ سوختم.

به طلا گفتم: چرا محبوب انسانها شدی؟

گفت: در زیر زمین و در معادن تحمل قدم های انسان ها کردم، و این تواضع مرا قیمتی کرد.

به شمع گفتم: چرا می سوزی؟

گفت: مرا از موم ساختند، زیرا که زنبور عسل، هر چه از گل های معطر تغذیه کرد، عسل شد

و هر چه از گل های تلخ تغذیه کرد، موم شد و سوختنی.

اولی عسل، خوراک انسان شد و دومی موم، خوراک آتش...

 

 

 

آنقـــدر دلـتنـگـم .. که حتــی ابلیـس بـر وسعـت ایــن دلـتنـگی... سجده می کنـد.... این قانون گرم انسانهاست
که از زغال آتش می سازند
از انگور، شراب
و از هماغوشی انسان...

 

 

آنقدر رسوا مينويسم که بوي نوشته هايم از هزار فرسنگي مي آيد. يک نفس عميق بکش...

 

 

د و س ت ت
د ا ر م
بریده بریده می‌نویسم
تا بدانی
مثل همین تکه‌های کلمات
که اشتیاق به هم پیوستن و معنا یافتن دارند
به سوی تو می‌آیم
تا خود را
و معنای خود را
در جهانی تازه بازیابم...

 

 

آرامشم این روزها
مدیون همین انتظاراتیست که دیگر از کسی ندارم.....!

 

تعطیلات نوروز به کجا برویم
پدر از بی‌پولی گفت و قسط‌های عقب‌مانده
مادر از سختی راه و بی‌خوابی و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتیم برویم سر اصل مطلب
یکی گفت برویم شیراز
دیگری گفت نه‌خیر مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره کجا برویم
پدر گفت برویم بخوابیم!

 

 

بزرگترین اشتباهم این بود که
با دیدن اولین دل حکم کردم .....!

 

کاش دنیـــا برعکس بود آدما عاشق نمی شدند

عاشقا آدم می شدند.......!!

 

 

تو را دوست دارم وقتی که میان غم گم میشوم و در اغوش تو پیدا میشوم
تو را دوست دارم وقتی در میان دلتنگی ها درمیان چشمان تو پیدا میشوم
تو را دوست دارم ان زمان که از صدای قلبت از خواب بیدار میشوم
تو را دوست دارم





+ نوشته شده در  ساعت 15:20  توسط elham   |  نظر بدهيد  
 
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
110

یه روزی  بهم کتاب  شعرای  فروغ  رو  داد  یه  روزی هم گفت  منو فراموش کن :(

من  به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به  عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر آن دل که مفت  بخشیدم

 

دل من  کودکی سبکسر  بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او به من  میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش  کرد

 

اگر از ان شهد اتشین لب من

جرعه ای  نوش  کرد و شد سرمست

حسرتم  نیست  ز انکه  این  لب را

بوسه های نداده بسیار  است

 

 باز  هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم  جامه

فتنه های نهفته ای دارم

 

باز  هم میتوان به گیسویم

چنگی  از روی  عشق و مستی  زد

باز هم میتوان در اغوشم

پشت  پا بر جهان هستی زد

 

 

باز هم میدود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و  نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهنم بسوی خویش اواز