مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه  میگذشت ، که به چوپان پیری برخورد

کرد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی در باره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول

هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم میگویند که او قادر مطلق است و اکنون و

گذشته و آینده را میشناسد…

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکنده کرد !

بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه

کس !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت :

            زندگی همین دره است , آن کوهها , آگاهی پروردگارند

                          و آوای انسان ، سرنوشت او

آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او

              میرسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

                                 خداوند پژواک کردار ماست …


آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.

                                                                    (lموریس مترلینگ)